نات آنلی......بات آلسو
خسته شدم بسه دیگه..... به قول یکی از بچا(وحید): آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه...بسه دیگه....... چیثافت!!!!
البت با اکسنت پر رنگ ترکیش! اینتو نیشنش هم اول بالا کم کم میاد پایین.
هی روزگار....
خدایا با ما( آدما چی کار می کنی؟) هیچ حالیت هست؟...نه عمرا اگه حالیم باشه.
میزنیم اینور ...میکوبیم اونور...شاپالاقمون می کنی.... اما آخرشم حال اسمیه رو می دی...بابا دمت گرم....خداییییش خیلی خدایی!
جان همدیگه مشکلات زیاده...لات و شوکولاتم پایه نیستن.
می خوام بنالم.....
چی بگم درست لحظه آخر که داره از رو خط رد می شه ....می کشی بیرون...نمی زاری...
دوباره امید وارمون می کنی...دوباره به مبازه با اون می طلبیمون....
ما هم یه یا علی می گیمو...... ان شا ا...
چند ماهیه بابا شدم
اما هیچ تغییری رو تو خودم نمی بینم....شاید هنوز خودمو قبول نکردم...چه برسه بابا شدنه و...
اما متینمو...بچه مو می گم...خیلی دوسش دارم....قربونش بره مادر....(از کیسه خلیفه ببخشیم)
عزیزمم که حالش بده آخه تحولات داره...متین مامانیشو اذیت می کنه....ایشالا بعدا جبران کنه
از اون ور....نه از همون ور...آره آره...خودشه همون ور....مامانه خودمم قربونش برم حالش گیجه...
خودمم که...اوهههه.......اما من مرد طوفانم!...فقط خداکنه باد نیاد!
زندگی خیلی سخت شده ...اون موقع ها که اینجوری نبود....دو روز می رفتی میو مدی ... می گفتن نبودی برات زن گرفتیم بیا اینم بچه ات!!!!
اما حالا برای تک تک روزای بچه برنامه و آزمایش و سونو و ویزیت و بیمه تکمیلی و .....سرم رفت.
خدایا یکم مالشم بده....یکم پشتمو بمال..... خیلی خستم....فقط 2 دقیقه.
من این چند وقت که نبودم......کجابودم؟ هر کی می دونه بگه تا منم از گمراهی در بیام.
می خواستم اول سال نو نو رو تبریک بگم که........نشد.
به هر حال سال نو تون مبارک باشه!
من تو این چند وقت خیلی عوضی شدم...اا ببخشید یعنی خیلی عوض شدم......نه......اشتباه نکنید
لاغر نشدم.......هنوز بدون یه گرم کم و کاست به امید روزای بهتر نفس می کشم.(اعتماد به نفس و داری)
آخه می دونین چیه ......منم نمی دونم چیه! چون یه چند وقتیه یه حسی تو من پیدا شده که هم خوبه ....هم خیلی خوبه....هم عالیه!
نمی دونم اما یه حس عجیب و غریبیه! از چند نفر پرسیدم گفتن: "عاشق " شدی!
ما که نفهمیدیم یعنی چی اما هر چی هست خیلی خوبه......
آخه چند وقتیه با یه خانمی ........آشنا شدم.
قراره چند وقت دیگه هم با هم عروسی بشیم.(خجالتم اومد)
دیگه داشتم روحیه ام رو می باختم.....دیگه انگیزه ای برای امید به زندگی بهتر نداشتم.....
اما حالا خیلی انگیزه دارم...می خوام بترک_ونم......
خدایا کمکم کن حداقل 2 کیلو لاغر شم......آبروم داره تو این وبلاگ می ره!
"من چقدر خوشحالم...همه چی آرومه......"
خدایا خیلی ازت دوسم میاد ایشالا دستت درد نکنه!
تقاطع دانشگاه تهران. خلاصه یه جایی همون ورا.... و بالاخره موفق شدیم خون بدیم.
خیلی خوشحالم.....هم از این بابت یا نظر که بالاخره. دوم اینکه هم قدمی در جهت ارتقای رشد کیفی...و در آخر هم......خلاصه دادیم دیگه.
راستی اصلا هم درد نداشت....خیلی هم خوشمزه بود...البته آب میوه و کیک بعدش.
نیت ما خیر بود...ان شا الله خدا هم قبول کند.
۴۵۰ سی سی از ما خون گرفتن ...نوش جان اون کسی که این خون و می زنه بر بدن.....
اگه کمی چرت و قاطی می گم ...ببخشید...کم ازمون خون نرفته دیگه...استراحتم که نتونستیم بکنیم و ....
به امید یه فردایی بهتر....بدرود.


خوشحالم که هنوز زنده ام فکر نکنم چیزی از وزنم کم شده باشه....اما خوشحالم
خوشحالم از اینکه قدم اول رو برداشتم.... بزرگان هم گفتن که قدم اول , نیمی از راه است. پس من نصف راه و رفتم . البته اینم جریان اون یارو که می ره خواستگاری می گه 50% قضیه حله , فقط 50%بقیه رو باید دختره اوکی بده....
خوب بگذریم مهم اینه من شروع کردم.امروز بالاخره دو چرخه مو از انباری کشیدم بیرون سوارش شدم...
از خدا هم بسیار سپاسگذارم. فقط می خوام یه دو دندونه هم من و هول بده و برم جلو.... ایشالا
به امید روز های بهتر
مناسبتش هم که با اسم یا علی تناسب داره....پس یه یا علی می گم و ......
خدایا با یاد تو و توکل به قدرت تو شروع می کنم.....
بسم الله